X
تبلیغات
سینما و رویا های ما

مرگ تلخ است ، خیلی هم تلخ !! با هر مرگ رشته ای نیرومند از حیات قطع میشود ، صدا و تصویر ، نوع خاص راه

رفتن ، تکیه کلام ها ،  حتی یک رایحه بخصوص و منحصر به فرد و مهم تر از آن تمام خاطرات ریز و درشت آرشیو شده در ذهن و قلب به یکباره گم می شوند .....و رازهایی که با صاحب اش به زیر خاک می روند و برای همیشه یک راز باقی می مانند ..... به قول مش قاسم همه پنداری دووود میشوند و میروند به هوا.....

اما همیشه این فرشته سیاه پوش طبیعت نمیتواند همه چیز را با خودش ببرد ، مثل خاطره به جا مانده از یک آدم  و اینجاست که مرگ با همه قدرت اش شکست میخورد ، همیشه عزیز از دست رفته ای هست که تا ابد به یادش باشیم و اینجاست که طبیعت فراموشکار انسان و مرگ هر دو دست به دست میدهند و با تمام قوا سعی میکنند این آخرین ذره وجودی فرد مرده را هم با خودشان ببرند ، اما زورشان نمیرسد...

هنرمند و کسی که بخشی از وجود و خلاقیت اش را پس از مرگ باقی میگذراد همیشه در حافظه جمعی مردم نامیرا تر از انسان های معمولی است ، و در مورد هنرمندان سینما و تناتر یعنی کسانی که خود را با تصاویر و صداها هایشان ماندگار می کنند ، این یادمان ها ملموس تر هستند.

چند وقت پیش تصویری از جیمز دین را با مداد شمعی نقاشی کردم ( البته توصیه میکنم خیلی روی این ابزار برای ترسیم یک نقاشی خوب حساب باز نکنید ! ) دیدن این تصویر مصادف شد با روزهای آغازین مرگ عم انگیز پل واکر فقید و یادم آمد که هر دو این بازیگران جوان در حالی که یک اتوموبیل پورشه پر سرعت را سوار بودند به کام مرگ رفتند ، در حالی که نه بیمار بودند و نه داروی ضد افسردگی مصرف میکردند و نه اصلا انتظار مرگ در آن لحظه خاص را میکشیدند، 

اما باکی نیست...تا سینما هست و نفس میکشد این آدم ها زنده اند ، درست انگار که هنوز هستند ، شفاف و تمیز با صدایی رسا همانطور که هنوز هیث لجر و پیتر فینچ و گریگوری پک و مارلون براندو زنده اند و هر روز با مردم زیادی در سراسر دنیا دیدار میکنند ....

این اعجاز سبنما است....

بدرود



پل واکر 2013 - 1973


برچسب‌ها: جیمز دین, پل واکر, هیث لجر, مارلون براندو
+ نوشته شده توسط علی در شنبه بیست و یکم دی 1392 و ساعت 22:54 |

ویگو مورتنسن - طراحی با خودکار آبی

......................................................................................................................................

ویگو مورتنسن را دوست دارم ، خیلی زیاد .... یکی از محبوب ترین کاراکترهای سینمایی ام در یکی از بهترین فیلمهای عمرم را ویگو بازی کرده ، یعنی آراگورن در سالار حلقه های پیتر جکسون ، پادشاهی که با موی ژولیده و خسته و گرسنه ، بدون خدم و حشم و متواضعانه و دلیرانه برای آزادی مردم سرزمین میانی جنگید و شمشیر زد .

پادشاه هم پادشاهان قدیم ! نه از بادیگارد خبری بود و نه از ماشین ضد گلوله و نه از تبلیغات دروغین رسانه ای ! بگذریم.... ویگو مورتنسن را چند جای دیگر هم دوست دارم مثل شاهکار دیوید کراننبرگ یعنی تاریخچه خشونت و البته فبلم خوب دیگر همین کارگردان یعنی قول های شرقی.... بازی او در هر دو فیلم ستودنی و عالی است .

علت دیگر علاقه ام به این مرد حرکت بزرگ منشانه چند سال پیش اوست که جدا مرا به یاد آراگورن قهرمان کتاب های تالکین انداخت ، منظورم مسافرت یک شبه و بی سر و صدای او به تهران و عیادت از دختر ایرانی جوان علاقمند به سینما و کارگردانی بود که با مورتنسن در اینترنت آشنا شده بودند ، در دنیای ستاره های سینما چنین آدم هایی کمیاب اند...باور کنید.

بدرود



برچسب‌ها: کاریکاتور سینمایی, ویگو مورتنسن, آراگورن, سالار حلقه ها, تاریخچه خشونت
+ نوشته شده توسط علی در یکشنبه پانزدهم دی 1392 و ساعت 0:7 |

 مارتین اسکورسیزی  - طراحی با خودکار آبی

..........................................................................................................................................

هر وقت در سنین طفولیت مشغول نقاشی کشیدن میبودم ، پدرم که خود نقاش بود مرا مورد نصیحت قرار می داد که : پسر جان با خودکار نقاشی نکن ، چون بخاطر ایجاد خطوط یکنواخت توسط خودکار ایجاد سایه روشن با ایشان مشکل و دردساز است و حاصل کار چیز مفیدی نخواهد شد ، اما من که از همان طفولیت مذبور بچه حرف گوش نکنی بودم ! هنوز هم گاهی با خودکار نقاشی های فوری برقی میکشم اما سعی میکنم بابایم آنرا نبیند !!

مارتین اسکورسیزی در طبقه بندی آدم هایی که دوستشان دارم ! رتبه خیلی خیلی بالایی دارد ، برای دوست داشتن عمو مارتی هم که دیگر دلیل موجه نیاز نیست ...هست ؟!!

کات


برچسب‌ها: کاریکاتور سینمایی, مارتین اسکورسیزی
+ نوشته شده توسط علی در شنبه چهاردهم دی 1392 و ساعت 23:48 |

مدت هاست که دیگر مجله های سینمایی محبوب ام را درست و حسابی نمیخوانم ، فقط میخرم و کنار قدیمی تر ها آرشیو میکنم ، شاید ادامه این روند هم غیر ارادی باشد و برحسب عادت ، و اینکه چرا مثل قدیم تشنه خواندن نیستم را هم نمیفهمم شاید بخاطر حال این روزها و سال هایم باشد.

امروز صبح شماره آذر ماه مجله فیلم را برداشتم تا ورقی بزنم که با خبر غم انگیز مرگ سعید امینی مواجه شدم ، بازیگر نقش کامران در فیلم درخشان و ارزشمند نفس عمیق ساخته پرویز شهبازی.

ده سال پیش تماشای نفس عمیق یک اتفاق خوب و نادر بود ، فیلمی تلخ اما خوش ساخت و بیاد ماندنی . در میان سه کاراکتر اصلی فیلم یعنی کامران ، منصور و آیدا ، این کامران بود که شمایل ماندگار تری در ذهن تماشاگر بر جا میگذاشت ، با آن موهای بلند و سکوت های طولانی و عمیق اش ، بی تفاوت و آرام و بریده از این دنیا و اطرافیان .

سعید امینی بعد از نفس عمیق در هیچ فیلم دیگری ظاهر نشد و به دور از هیاهوی سینما گوشه ای از شهر تهران به زندگی ادامه داد ، زندگی ای که مثل شخصیت اش در نفس عمیق خیلی هم طولانی نبود.

 امینی در اثر گاز گرفتکی و در خواب از دنیا رفت ، روز هفتم آبان ماه 1392 ، نوع مرگ او به شکل غم انگیزی به عنوان تنها فیلمی که بازی کرد پهلو میزند ، یعنی نفس عمیق ، و آخرین نفس عمیقی که سعید در اتاق اش و در خواب نتوانست بکشد و ...تمام.

سروش صحت در مراسمی که در فرهنگسرای ارسباران و به یاد او برگزار شده بود مرگ زود هنگام اش را در حالی که فقط با یک نقش در سینمای ما ماندگار شد به جیمز دین تشبیه کرده بود.

مدت ها بود که دوست داشتم بعد از چند سال یک بار دیگر شاهکار پرویز شهبازی را تماشا کنم ، و الان بهانه اش را دارم ، هر چند مطمئن هستم این بار هنگام تماشای سکانس مرگ کامران بیشتر غمگین خواهم شد.

این قطعه شعر را گویی احمد شاملو از زبان کامران سروده است :

مرگ من سفری نیست

هجرتی ست

از سرزمینی که دوست نمی داشتم

به خاطر نامردمانش

خود آیا از چه هنگام

این چنین

آیین مردمی

از دست بنهاده اید؟

...........

بدرود




برچسب‌ها: سعید امینی, نفس عمیق, پرویز شهبازی, احمد شاملو
+ نوشته شده توسط علی در جمعه سیزدهم دی 1392 و ساعت 14:41 |


قدرت، برآمده از توانايي جسمي نيست، بلكه از اراده‌ي استوار و آهنین سرچشمه مي‌گيرد . ( مهاتما گاندی )


استیفن هاوکینگ یکی از بزرگترین نظریه پردازان علم فیزیک و معتبر ترین اختر شناس زنده حال حاضر دنیاست. هر چند درست مانند مرید اش شلدون کوپر هنوز موفق به دریافت جایزه نوبل نشده است !! که البته خیلی هم مهم نیست ، نوابغی مثل هیچکاک ، استنلی کوبریک و اورسن ولز هم هیچ وقت برنده جایزه اسکار نشدند ! ( فکر می کنید چرا آدم کمیابی مثل جرج برنارد شاو  که یکی از بزرگ ترین نمایشنامه نویسان تاریخ ادبیات انگلستان و جهان بود آخر و عاقبت اش این شد که همه او را فقط به عنوان یک آدم بذله گو و حاضر جواب به یاد بیاورند و بشود آقای جملات قصار و مشتری سایت های جوک؟!!!  علت سیاه بختی اش این بود که او در طول جیات پر برکت اش هر دو جایزه نوبل و اسکار را برنده شده بود !!)

استیفن هاوکینگ بیست و یک ساله بود که علائم بیماری مهلک ، کمیاب و لاعلاج ای .ال.اس به سراغ اش آمد .

تصور کنید در دوران خوش و خرم دانشجویی برای یک بی حسی و خواب رفتن ساده دست یا پا ی خود به پزشک مراجعه کنید و او به شما بگوید که مرکز کنترل اعصاب مرکزی بدن شما به تدریج و به شکل ویرانگری در حال تخریب است و پس از مدتی نه چندان طولانی نه فقط قطع نخاع خواهید شد بلکه هیچ عضله و عضو فعالی در بدن خود پیدا نمیکنید که بتوانید آنرا حرکت دهید ، و البته در آخر این را هم اضافه کند که نگران نباشید این پروسه یعنی فاصله عصا دست گرفتن تا تبدیل شدن شما به یک تکه گوشت مرده بی تحرک نهایتا بین 2 تا 3 سال است و یقینا بعدش خواهید مرد !! ( البته دور از جان شما...... ! )

استیفن هاوکینگ با زندگی کنار آمد و خیلی بیشتر از یکی دو سال زنده ماند ، فرقی نمیکند عشق یک همدم انگیزه او بوده باشد یا عشق به زندگی ، به هر حال او موفق شد و فکر میکنم زندگی کردن او به تنهایی ارزش اش حتی از تمام دستاوردهای علمی اش هم بیشتر باشد.


بگذار هر روز رويايي باشد در دست، عشقي باشد در دل و دليلي باشد براي زندگي . ( آدرین گراندی )

بدرود



برچسب‌ها: استیفن هاوکینگ, شلدون کوپر, جرج برنارد شاو, هیچکاک, اورسن ولز
+ نوشته شده توسط علی در جمعه بیست و نهم آذر 1392 و ساعت 12:29 |


مستند آفریقا محصول سال 2013 میلادی ،ساخته تازه کانال بی بی سی و شبکه مشهور دیسکاوری است ُ یک اثر شگفت انگیز و مسحور کننده دیگر از مستند سازانی است که با صرف ساعت ها وقت و حوصله و انرژی و پذیرش انواع خطرات موجود در دل طبیعت ما را با خود همراه می کنند.

گمان میکنم همه ما از سنین کودکی تا بزرگسالی آنقدر فیلم مستند خوب و حرفه ای از حیات وحش تماشا کرده باشیم که دیگر اثری به راحتی نتواند توجه مان را جلب کند ، خصوصا مستند های زیبا و تماشایی سالهای اخیر مثل سیاره زمین و غیره  که توقع مان را از این ژانر منحصر به فرد حسابی بالا برده اند ، اما افریقا آنقدر تماشایی و خوش ساخت هست که تماشاگر را بر سر ذوق بیاورد.

دوربین فیلمبرداری ما را با خود به سفری هیجان انگیز به گوشه و کنار قاره پهناور و زیبای آفریقابرده و با قهرمانان فراموش نشدنی ای آشنا میکند که دور از چشم انسان ها و هیاهوی صنعتی شهرها و دود و دم و شلوغی ترافیک خیابان ها در دل طبیعت بکر و دست نخورده مشغول زندگی هستند.

فیلمبرداری آفریقا فوق العاده است ، تصاویر شفاف و زنده هستند و انتخاب زوایای دوربین و کادر بندی ها بی نظیر است ، گاهی احساس میکنیم واقعا از تراولینگ استفاده شده باشد و تدوین فیلم هم عالی است . بازیگرها هم بدون کمک گرفتن از استانیسلاوسکی یا استلا آدلر بازی طبیعی و زیر پوستی شان را بی تکلف انجام میدهند !!!

هر اپیزود از این سریال هفت قسمتی داستانهایی را تعریف میکند که قهرمانانش یا برای تنازع بفاع میجنگند یا مشغول دفاع از قلمرو خود هستند یا گاها شاهد مهر والدین و فداکاری آنها نسبت به فرزندان خود هستیم و یا حتی شاهد روایت داستانی عاشقانه .

موسیقی ریبای فیلم هم با تصاویر و خصوصا چشم اندازهای یگانه قاره آفریقا بشدت هماهنگ است . مستند آفریقا را یک آدم حرفه ای و مشهور ساخته است ، دیوید آتن بورو هشتاد و هفت ساله که حدود پنجاه سالی میشود که در این زمینه فعال است و ضمنا برادر کوچک تر سر ریچارد آتن بورو فیلمساز معروف هم هست . گفتار متن آفریقا با صدای خش دار و لحن آشنای آتن بورو شکوه دو چندانی به تصاویر بخشیده است. ( در نسخه ای که از کانال دیسکاوری پخش شده گفتار متن با صدای فارست ویتاکر ضبط شده است ).

من همیشه عقیده داشته ام که یک مستند ساز حیات وحش به اندازه ده مبلغ و واعظ مذهبی بزرگی پروردگار و عظمت دنیای شگفت انگیزی که او خلق کرده را به یادمان می آورد.


سر دیوید فردریک آتن بورو


برچسب‌ها: مستند آفریقا, دیوید آتن بورو, بی بی سی, کانال دیسکاوری, حیات وحش
+ نوشته شده توسط علی در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1392 و ساعت 17:5 |

بعضي از شخصيت هاي ادبي يا نمايشي آنقدر زنده و پرقدرت و ماندگار مي شوند كه گاهي حتي از آفريننده خود هم پيشي مي گيرند ! يعني جاي خالق و مخلوق عوض مي شود و انگار اين شخصيت است كه براي نويسنده و آينده شخصي و حرفه اي او تصميم مي گيرد و در تمام سالهاي زندگي او را به دنبال خود مي كشد و به هر كجا كه خواست مي برد!

صمد آقا فرزند خلف ننه آقا يكي از اين موجودات كمياب است ! مخلوقي كه پا را از قلمرو نوشته هاي كاغذي و نقش آفريني هايش بر روي نوار سلولوئيد فراتر گذاشته و بدل به يك شمايل ماندگار و ناميرا شده است .

البته بديهي است كه چنين ستايشي از يك شخصيت ادبي دقيقا اشاره به ارزش هاي والاي خالق او دارد ، پرويز صياد بي شك يكي از با استعداد ترين و توانا ترين هنرمندان زنده  ايران در حيطه ادبيات و تئاتر و سينما است . صياد بازيگر توانايي هم هست ، هر چند كه تهيه كننده و كارگردان بزرگي هم به شمار مي رود ، چه زماني كه پشت صحنه تئاتر سكان كار را دردست بگيرد و چه پشت دوربين سينما يا تلويزيون باشد.

مجموعه فیلمهای سینمایی صمد در دهه پنجاه ساخته و اکران شدند ، زمانه ای که طنز و کمدی در سینمای ایران چارچوب از پیش تعریف شده و ثابتی داشت که معمولا اندک رگه ای از روشنفکری هم در آنها به چشم نمیخورد چه برسد به نبوغ ! اما هر چه سالها از پی هم گذشتند عیار فیلمهای پرویز صیاد بیشتر به چشم آمد و مشخص شد ،

فیلم های صمد آقا چه از نظر ساختار طنز و کمدی  و چه از دریچه نگاه انتقادی اش به مسائل احتماعی و فرهنگی و حتی سیاسی جامعه آن سالها ، خیلی از از زمانه خود جلوتر بودند .

صمد آقای عاشق لیلا که انگشت به چشم بد خواهانش فرو میکرد سالیان سال رفیق گرمابه و گلستان من بوده و هست ! آنقدر خاطره خوب از دیدارهای متمادی ام با صمد دارم که که محال است روزی فراموش شان کنم ، چه روزها و سالها که با دوستان و رفقایی که امروز از هم دور هستیم ، نشستیم و صمد نگاه کردیم و خندیدیم و خندیدیم..و خندیدیم...

صمد در همان چند فیلم سیاه و سفید قدیمی و دوست داشتنی اش هنوز هم کنارمان هست و خواهد بود ، اما صد حیف که چند یار عزیز از آن دوستان صمیمی و همراهانم دیگر در این دنیا نیستند که سالی و ماهی بگذرد و صمد همه مان را دور هم جمع کند و آنها هم باشند و یاد ایام کنیم.

هنوز گاهی دلم برای صمد و ننه آقا و عین اله و قوچعلی و مشتی باقر و سرکار استوار و مرشد و بقیه تنگ میشود... حتی گروهبان قند علی !! ... ليلا را هم كه جسارت نميكنيم اسم اش را بياوريم !!

راستش را بخواهید مدت هاست که دیگر در شهر به ما پیشنهادی نمی شود که بخواهیم زیر بارش برویم...یا نرویم !

بدرود



برچسب‌ها: صمد آقا, پرویز صیاد, ننه آقا, عين اله, سركاراستوار
+ نوشته شده توسط علی در یکشنبه بیست و یکم مهر 1392 و ساعت 17:41 |

يكي از خوشبختي هاي من در ظول زندگي و در ميان مجموع  بدبختي هايم  ! اين بود كه از نوجواني عاشق خواندن بودم و يك جورهايي خوره مجله و كتاب............. ،

در اوايل دهه شصت يكي از نشريات محبوب ام مجله دانستنيها بود كه آن زمان سردبير اش فرانه بهزادي بود ( از دلمشغولي هاي آن سالهای من یکی اين بود كه كشف كنم فرانه زن است يا مرد !! ).

يكي از پاورقي هاي محبوب ام در دانستنيها یکی از رمانهاي علمي خيالي آرتور سي كلارك بود ( كه از همان زمان به خيل علاقمندان كتاب هايش پيوستم و البته سه روز است دارم زور میزنم که اسم آن پاورقی یادم بیاید که تا الان بی فایده بوده !!!) و همين باعث شد براي خواندن كتابي ديگر از او مشتاق شوم . كتاب نام اش اوديسه 2001 بود و من اين بخت را پيدا كردم كه ابتدا به ساکن و چند ماهي قبل از تماشاي شاهكار يگانه استنلي كوبريك ، داستان اصلي را خوانده باشم.

روي جلد كتاب نام مترجم اثر هم درج شده بود...پرويز دوايي... ان زمان چون تازه مجله فيلم چاپ اش را آغاز كرده بود . و پدرم هر ماه آنرا برايم ميخريد ، پس طبعا نام دوايي به چشم ام خورده بود ، خواندن رمان آرتور سي كلارك با ترجمه شيرين و دلنشين و روان دوايي يكي از فراموش نشدني ترين خاطرات همه دوران كتاب خواني ام شد ، طوري كه طعم لذتبخش خواندن شبانه كتاب راز كيهان در يكي از همان تابستان هاي خاطره انگيز را هنوز هم گاهي به ياد مي آورم.

بعدها و به مرور که بزرگ تر شدم فهميدم كه پرويز دوايي چه مرد بزرگ و با احساس و پر شوري است ، چقدر فروتن است و چقدر عاشق ، بهاريه هايي كه دوايي در تمام اين سالها از ديار غربت براي مجله فيلم مينوشت ، بي شك اولين مطلبي بود كه من از شماره وي‍‍زه نوروز هرسال براي خواندن انتخاب مي كردم و با شور و شعفي توام با حسرت آنها را ميخواندم ، حسرت از اين بابت كه چرا پرويز دوايي اينجا نيست و ممكن است هيچ وقت ديگر هم نباشد و بدتر از آن اینکه چرا باید یک سال چشم انتظار باشیم تا نوشته ای از او بخوانیم.

خيلي سال پيش يك مجلد صحافي شده از شماره هاي قديمي مجله سپيد و سياه بدستم رسيد كه نقدهاي سينمايي مشهور دوايي را هم به همراه داشت ،

سال 1353  و در همان مجله بود كه او آخرين مقاله اش با عنوان " خداحافظ رفقا " را نوشت و با نقد نويسي خداحافظي كرده و براي هميشه به چكسلواكي مهاجرت كرد.( در آن مجلد صحافي شده ، اوراق آن شماره اي كه غزل خداحافظي دوايي درش چاپ شده بود را در کمال بيرحمي كنده بودند و فقط آثار اين عمل قبيج لاي صحافي كتاب به چشم ميخورد !! ).

كتابهاي چاپ شده پرويز دوايي چه آنها كه در حوزه ادبيات داستاني هستند و چه ترجمه هايش و يا حتي مقالات او همگي آثاري فاخر و ماندگار و در خور تامل اند . ترجمه ها بسيار بادقت و با وسواس و در عین حال با نثري روان و ساده و بي تكلف نوشته شده اند ( مثل ماشين كليمانجارو يا همان ترجمه داستانهاي كوتاه ري برادبري كه چند مدت پيش خواندمش و يا كتاب مشهور تروفو يعني سينما به روايت هيچكاك كه از خيلي سال پيش جزو كتابهاي محبوب ام است و ....) و داستانهايش ، كه خواندن اغلب آنها تجربه اي بي بديل از چشيدن طعم گس سفري جادويي در تونل زمان همراه با او و خاطرات كودكي اش به تهران دهه بيست است.

 تمام داستانهاي دوايي ( يا حداقل اكثرشان ) دو مورد مشترك دارند ، اولي سينماست كه حضور هميشگي اش نياز به تفسير و توضيح ندارد و دومي ذکری از یاد و خاطره يار و همراه كودكي و بزرگسالي اش بهرام ري پور است .

بهرام و پرويز پسر خاله بودند و ري پور گمانم يكسالي از دوايي كوچكتر بود و بهمين مناسبت است كه او در اغلب خاطراتي كه دوايي با كمك گرفتن از حافظه دقيق و شگفت انگيزش ، از كودكي نقل ميكند حضوري پررنگ دارد.

 بهرام ري پور هفده سال پيش از دنيا رفت و مرگ فرصت ساختن فيلمهاي بيشتر و نوشتن مقالات و نقدهاي سينمايي و ترجمه هاي افزون ترش را از او گرفت ، اما يقينا مرگ او پايان رفاقت دو نفره شان با پرويز دوايي نبود. دوايي در تمام اين سالها و به هر مناسبت و در هر نوشته اي ،  چنان با شور و عشقي رشك برانگيز از بهرام حرف ميزند و ياد ميكند كه با خواندنش بی اختیار در دل آرزو میکنیم  اي كاش ما هم اينطور دوست ميداشتيم و يا دوستمان ميداشتند .

همه کتاب های پرویز دوایی خواندنی و ارزشمندند و یک جورهایی آدم را با خودشان به آن دور دست ها یی میبر،ند که همیشه و هر روز نمیشود رفت و با هر قصه و قلمی هم نمیشود بار چنین سفری را بست  ،  مثل بازگشت یکه سوار اش که سرشار از عشق است و جان می دهد برای هدیه دادن به یک دوست خوب که احیانا خاطرش برایتان عزیز باشد ، حالا خیلی هم اهل سینما نبود اشکالی ندارد !! مهم نیست شما لطفا هر چه سریعتر کتاب را بخرید و به آدرس اش پست کنید!

امیدوارم یکه سوار عاشق ، در آن سرزمین سرد و غریب هماره دلش شاد و نفس اش گرم باشد و سایه قلم اش و کلام شیوا و قلب مهربان اش را هیچ وقت از ما دریغ نکند.

بدرود

پی نوشت : بالاخره در عنفوان بزرگسالی به کشفی بزرگ و تاریخی نائل شدم و فهمیدم که فرانه بهزادی خانم هستند ! ( آخر یکی نیست بگوید اسم لطیف فرانه کجایش به یک مرد گردن کلفت میخورده !!!! ) ایشان دختر روزنامه نگار سرشناس مرحوم علی بهزادی هستند ، موسس و سردبیر مجله سپید و سیاه که ذکرش در سطور بالا رفت .



پرویز دوایی و بهرام ری پور

.........................................................................................

نوضیح : هر چه در اینترنت جستجو کردم تصویری دو نفره از پرویز دوایی و بهرام ری پور پیدا نکردم ، عکس ابتدایی طرح رو جلد کتاب " بازگشت یکه سوار " که کار امیر اثباتی است و تصاویر بعدی هم آخرین صفحه کتاب و همچنین عکسی دونفره که متعلق به پشت جلد کتاب است ، یکی از آخرین عکس های دونفره " آرتیسته " و " همدست اش " !


برچسب‌ها: پرویز دوایی, بازگشت یکه سوار, بهرام ری پور, مجله فیلم, مجله سپید و سیاه
+ نوشته شده توسط علی در یکشنبه هفتم مهر 1392 و ساعت 8:57 |

نمیدانم چطور است که خاطرات کودکی همیشه اینطور پررنگ و زنده در ذهن ماندگار میشوند و هیچ رقمه نمی شود فراموش شان کرد ، تصاویر آن دوران از ایام دبیرستان و دوران خدمت سربازی و یا حتی چهار پنچ سال پیش هم واضح تر بخاطرمان می آیند ، در حالی که در آرشیو غنی مغز انسان پوشه خاطرات بچه گی جزو قدیمی ترین فایل ها دسته بندی میشود!

در این نوشته ها هر نقبی به گذشته و کودکی می زنم رد پای پررنگ عمویم در آنها هویداست ! فکر میکنم با توجه به اینکه او چند سالی از من بزرگتر است ، پس نتیجه میگیریم بدون وجود او بخش عمده ای از این خاطرات الان اصلا وجود نداشتند ، خان عمو همیشه برنامه ریز و آشنا کننده من با همه چیز بود ، پاورقی و قصه های مصور مجلات ، سوپر قهرمان ها ، سریال ها و فیلم های تلویزیونی ، دعوا و زد و خورد با بچه های کوچه !! و انواع شیطنت و بعد ها هم سینما رفتن های یواشکی و پروزکتور سوپر هشت و ...و.... هر چیزی که فکرش را بکنید.

چند روز پیش آخرین فیلم سینمایی از مجموعه محبوب " سفر ستاره ای " با عنوان فرعی به سوی تاریکی را تماشا کردم. فیلم احتمالا بر روی پرده یزرگ سینما و با فرمت سه بعدی باید مدهوش کننده باشد ، اثر جی جی آبرامز هیجان انگیز و نفس گیر است و جلوه های ویژه فیلم بسیار عالی است ، آنهم در دوره و زمانه ای که دیگر استفاده افراطی از CGI و کاربرد نابخردانه و اجراهای ضعیف آن از سوی بعضی فبلمسازان صدای همه را در آورده.

قصد صحبت اساسی درباره " سفر ستاره ای - به سوی تاریکی " را ندارم ، چون مطابق معمول حال و حوصله نوشتن چیزی شبیه نقد یا تحلیل را ندارم ، فقط اینکه فیلم خوبی است و قطعا اگر طرفدار قدیمی این مجموعه هستید یا حتی فقط به سینمای علمی خیالی و اکشن علاقمندید ، قطعا از تماشای این فیلم لذت خواهید برد ، هر چند فیلم خیلی چیزهای دیگر هم دارد مثل داستان خوب و تجلیل از رفاقت بین آدم ها و ارزش فداکاری و ..... البته چند ایراد کوچک که برای لذت بردن بی قید و شرط از فیلم می شود از کنارشان گذشت و کمال گرایی را بیخیال شد!

بچه که بودم عاشق این مجموعه بودم و تماشای این نسخه تازه توام با یادآوری چند خاطره شیرین بود ، یکی اینکه در بچه گی من و عموی گرام با مقوا گوش مصنوعی نوک تیز درست کرده و به گوش اصلی مان میچسباندیم تا شبیه اسپاک ( لئونارد نیموی ) بشویم! ......روی دو تا بالش می ایستادیم و از دهانمان صدای وییییژ کشدار خارج میکردیم و با کش و قوس دادن بدن مثلا نشان میدادیم که داریم از یک مکان به جای دیگر ترانسپورت یا منتقل میشویم !! ......عمو با سه انگشت دستش سرشانه های نحیف بچه های کوچه را به روش " اسپاک " با بیرحمی میفشرد و از آنها میخواست که به زور هم شده بیهوش شوند !!

همیشه وقتی بازی " پیشتازان فضا " ( عنوان فیلم و سریال در تلویزیون ایران قبل از انقلاب ) را انجام میدادیم بر سر اینکه چه کسی کاپیتان کرک ( ویلیام شاتنر ) باشد دعوا میشد ! اما عمو جان همیشه با زور بازو کاپیتان کرک میشد ! و گاهی هم که در هیات " اسپاک " ظاهر میشد ، بخاطر اینکه کسی نقش کاپیتان سفینه را بازی نکند موقتا جیمز کرک را از فیلمنامه اش حذف میکرد! خلاصه فیلمی داشتیم برای خودمان......

خاطره دیگرم مربوط به سن 9 سالگی و درست چند ماه قبل از جنگ و آوارگی مان است ، پدرم روزی که از سفر خارج از کشور بازگشت یک چمدان بزرگ اسباب بازی همراه اش داشت و یکی از آن ده ها شی با ارزش و مهم برای من ، یک ماکت کوچک و زیبا از سفینه معطم " اینترپرایز " بود ، دقیقا با همه جزئیاتش و درست عین نسخه واقعی....نمیدانید چقدر زیبا بود و من چقدر ذوق کردم....

چند ماه بعد ماکت مینیاتوری کشتی فضایی من همراه سایر وسایل زندگی و خانه مان زیر آوار جنگ برای همیشه مدفون شد ...

پی نوشت :

موقع تماشای فیلم تازه سفر ستاره ای علاوه بر مرور این خاطرات شیرین یک جا بی اختیار زدم زیر خنده ، آنهم درست وسط یک سکانس جدی و پر آدرنالین فیلم !  زمانی که آهورا ( زویی سالاندا ) برای مصالحه با مهاجمین عصبانی ای که محاصره شان کرده بودند به زبان کلینگون صحبت کرد یاد شلدون کوپر و رفقایش در سریال تئوری بیگ بنگ افتادم ، جایی که بازی .... کاآآ را به همین زبان انجام میدادند و سایر ارجاعات بی شمار و خنده دارشان به مجموعه سفر ستاره ای....

و ... زندگی با همه سختی هایش همچنان زیباست....






برچسب‌ها: سفر ستاره ای به سوی تاریکی, پیشتازان فضا, اسپاک, کاپیتان کرک, شلدون کوپر
+ نوشته شده توسط علی در دوشنبه هجدهم شهریور 1392 و ساعت 18:11 |

 

ترانه Unchained Melody  که بیشتر آنرا با عنوان سطر اول شعر آن یعنی Oh my love ..my darling... میشناسند ، در واقع در سال 1955 توسط توسط الکس نورث و از روی یکی از اشعار هی زارت و برای یک فیلم سینمایی ساخته شد و تا امروز این ترانه به انواع و اقسام زبان های زنده و مرده دنیا !! و توسط خواننده های مختلف و با ملیت های متفاوت اجرا شده و در تمام این سالها هم محبوب بوده است !!

فکر میکنم ماندگاری این ترانه زیبا نزد اهالی سینما علاوه بر پس زمینه عاشقانه اش ، بیشتر بخاطر اجرای آن در  یکی از سکانس های مشهور فیلم روح ساخته : جری زوکر محصول 1990 و با بازی دمی مور و پاتریک سوایزی فقید باشد " سکانس فوت کوزه گری و باقی ماجرا !!!! "

احساس تواما تلخ و شیرین ناشی از شنیدن این ترانه جادویی همیشه لذت بخش است ، یا لااقل برای من که اینطوری است ، یکی از کلیدهای اساسی داخل کابین ماشین زمان !!

این اجرای قدیمی از گروه دو نفره رایچس برادرز - The Righteous Brothers - است که در فاصبله سالهای 1963 تا 1975 فعالیت میکردند ، فکر میکنم ترانه فیلم روح هم از اجرای همین گروه باشد.

بابی هتفیلد یکی از دو خواننده گروه بود ( به همراه بیل مدلی ) و اجرایی که در این ویدیو میبینیم را در سال 1966 با احساس و به زیبایی خوانده است ،

رابرت لی هتفیلد در سال 2003 و در سن 63 سالگی از دنیا رفت.

تقدیم به یاد و خاطره علیرضا قشقایی عزیز که دیگر در میان ما نیست.

 

Unchained Melody

...............................................

Oh, my love

my darling

I've hungered for your touch

a long lonely time

and time goes by so slowly

and time can do so much

are you still mine?

I need your love

I need your love

Godspeed your love to me

Lonely rivers flow to the sea, to the sea

to the open arms of the sea

lonely rivers sigh 'wait for me, wait for me'

I'll be coming home wait for me

Oh, my love

my darling

I've hungered, hungered for your touch

a long lonely time

and time goes by so slowly

and time can do so much

are you still mine?

I need your love

I need your love

Godspeed your love to me

......................................

لینک دانلود ویدیو

Unchained Melody-1966-video

 

لینک دانلود mp3

 Unchained Melody-1966-mp3


برچسب‌ها: ترانه فیلم روح, گروه رایچس برادرز, بابی هتفیلد
+ نوشته شده توسط علی در چهارشنبه سی ام مرداد 1392 و ساعت 16:10 |
 

 

 شاید بار عاطفی و نوستالژیک عمیقی که در یادآوری زمان گذشته و سپری شده هست ، بیشتر از این بابت باشد که بازگشت به آن زمان تقریبا امری است محال ، یا حداقل اینکه بشر تاکنون راهی برای مسافرت در زمان اختراع نکرده و تنها چیزی که پیش رویمان است آینده ای است نا معلوم که تقریبا کمترین قدرت . و اراده  برای پیش بینی یا حتی تغییر آن را داریم.

اما من فکر میکنم مدت هاست که یک ماشین زمان شخصی برای خودم اختراع کرده باشم ! بعضی ترانه ها یا نواهای موسیقیایی بدون کوچکترین تردیدی مرا به یک سفر دلنشین و جادویی در تونل زمان میبرند ، تمام وقایع قدیم و مربوط به یک دوره خاص را به روشنی جلوی چشم و ذهنم آشکار میکنند ، مکان ها ، آدم ها و اشیا... و حتی احساساتی که در آن زمان آنها را تجربه کرده بودم ، واقعا شگفت انگیز است ، گمان نمیکنم هیچ چیز مثل موسیقی چنین توانایی شگرفی داشته باشد ، لااقل و بدون تردید که برای من اینچنین است.

این اجرا از ترانه محبوب همه دوران ها یعنی دیروز از گروه بیتل ها و با صدای پل پل مک کارتنی یکی از همین آهنگ ها و ترانه های خاص است ، هیچ وقت مطمئن نشدم قطرات جاری شده روی گونه های مک کارتنی جوان در این ویدیدی قدیمی بر اثر گرمای نورافکن های استودیو حاصل شده و یا او بر خلاف چهره خندان اش هنگام خواندن ، دارد اشک می ریزد ، شاید یاد چیزی افتاده یا شاید هم دارد این ترانه را برای کسی میخواند ..شاید هم داستان گرمای استودیو درست تر باشد !!! نمیدانم ، بهر حال فرقی نمیکند میخواهم حالا که هر چه دوست دارم میتوانم در این وبلاگ بنویسم ! پس هر از گاهی یادی از ترانه های محبوب و خاطره انگیز دوران نوجوانی هم کرده باشم ... 

بدرود


پی نوشت : دومین فایل تصویری قابل دانلود در این نوشته ، اجرای زنده ترانه دیروز توسط پل مک کارتنی در زادگاه اش است ، یعنی استادیوم آنفیلد تیم لیورپول ، تیم محبوب من !!

اجرای دوم 43 سال بعد از آن فیلم سیاه و سفید قدیمی انجام شده ، اما مک کارتنی و ترانه اش هنوز به شدت محبوب اند و میبینیم که کل جمعیت حاضر در جایگاه ها و حتی روی زمین چمن با او همسرایی میکنند ، با همان شور و حالی که گویی لیورپول و منچستر یونایتد دارند با همدیگر مسابقه میدهند!!.


The Beatles - Yesterday
..........................................
Yesterday
all my troubles seemed so far away
Now it looks as though they're here to stay
Oh, I believe in yesterday

Suddenly, I'm not half the man I used to be
There's a shadow hanging over me.
Oh, yesterday came suddenly

Why she had to go I don't know she wouldn't say
I said something wrong, now I long for yesterday

Yesterday
 love was such an easy game to play
Now I need a place to hide away
Oh, I believe in yesterday

Why she had to go I don't know she wouldn't say
I said something wrong, now I long for yesterday

Yesterday, love was such an easy game to play
Now I need a place to hide away
Oh, I believe in yesterday
Mm mm mm mm mm mm mm

......................................................................................

لينك دانلود اجراي ترانه " yesterday " سال 1965

http://www.mediafire.com/download/e27d82fzrkjhrpe/The+Beatles+-+Yesterday-1965.mp4

لینک دانلود ویدیو اجرا در استاديوم آنفيلد ليورپول سال 2008

yesterday (live at anfield liverpool 2008) - video


لینک دانلود mp3

yesteday (1965) - mp3



برچسب‌ها: ترانه دیروز, گروه بیتل ها, پل مک کارتنی, نوستالزیک, دانلود ویدیو
+ نوشته شده توسط علی در شنبه بیست و ششم مرداد 1392 و ساعت 20:21 |

رت باتلر و اسکارلت اوهارا......

کلارک گیبل و ویوین لی در " برباد رفته "شاهکار باشکوه ویکتور فلمینگ .

................................................

همیشه چیزی هست

که پشت سر جا می‌ماند
همیشه چیزی در گذشته
چیزی در کاغدهای روی هم انباشته
لای کتابهای کتابخانه
روی آینه‌ی معوج در قاب
و یا
در تکان تکان‌های
دم بچه گربه‌ی روی دیوار
چیزی جا می‌ماند
و چیزهایی با آن
می‌میرند
همیشه چیزی هست

.............

هنگامه هویدا


برچسب‌ها: هنگامه هویدا, کلارک گیبل, ویوین لی, رت باتلر, اسکارلت اوهارا
+ نوشته شده توسط علی در شنبه هشتم تیر 1392 و ساعت 14:6 |


اصولا خیال مبکنم اکثر عاشق ها دیوانه باشند !! یا اینکه بیشتر دیوانه ها یکجورهایی عاشق !! دارم سعی میکنم بین عشق و جنون و نبوغ یک رابطه ای پیدا کنم ! مثلا اینکه آدم ابتدا به ساکن عاشق میشود و بعد در اثر آن عشق کذایی دیوانه و سپس استعدادهایش شکوفا میشوند؟ یا این مسیر بر عکس طی میشود ؟ یا یکی در میان گزینه ها جابجا میشوند !!؟ ... الان خودم هم درست نفهمیدم چه گفتم !!!!!!  ... مهم نیست ، منظورم این بود که کوئنتین تارانتینو را دوست دارم ، یک جورهایی مثل امیرو دوستش دارم ( امیر نادری عزیز ) ، عاشق های دیوانه و یه لاقبای سینما ،آدم هایی که بهشان حسودی میکنی که چرا اندازه آنها عاشق نیستی....

تصمیم داشتم برای فراموش کردن بعضی چیزها و برخی مشکلات علاوه بر کمک گرفتن از سینما با خط و نقاشی هم سر خودم را گرم کنم ، کارهای لذت بخشی که سالها بود که حوصله انجامشان را نداشتم ، اما همین کاریکاتوری که امروز کشیدم حالم را بهتر کرد ، سعی میکنم روی نقاشی بعدی بجای ده دقیقه یکساعت کار کنم تا هم نقاشی تمام شده کار بهتری از آب در بیاید و بیشتر شبیه مدل زنده اش و هم ساعات بهتر شدن حال خودم طولانی تر شود !!

باید یک طوری این زندگی کوتاه را گذراند ، باز جای شکرش باقی است که اگر حوصله انجام هیچ کدام از آن کارهای حال خوب کن را هم نداشته باشیم ، سینما یار و رفیق و دوست وفاداری است که هیچ وقت آدم را تنها نمیگذارد....



برچسب‌ها: کوئنتین تارانتینو, کاریکاتور سینمایی, امیر نادری, امیرو
+ نوشته شده توسط علی در شنبه هشتم تیر 1392 و ساعت 5:41 |

تو نیستی اما من برایت چای می‌ریزم


دیروز هم نبودی که برایت بلیط سینما گرفتم

دوست داری بخند

دوست داری گریه کن

و یا دوست داری مثل آینه مبهوت باش

مبهوت من و دنیای کوچکم

دیگر چه فرق می‌کند

باشی یا نباشی من با تو زندگی می‌کنم.

 
................

رسول یونان


گاهی احساس میکنم ممکن است آدم هایی که میشناسیم شان و با داستان زندگی آنها را در فیلم ها دیده ایم ، هنوز دارند یک جایی و گوشه ای از این دنیا برای خودشان زندگی می کنند ، حتی اگر بازیگرهایی که آنها را تجسم بخشیده و برای ما زنده کرده اند دیگر نباشد . مثلا گاهی فکر میکنم حتما ریک و سروان رنوی چشم چران خوش قلب ، یک گوشه ای برای خودشان نشسته اند و دارند لبی تر میکنند ! و برای پیوستن به نهضت مقاومت نقشه میکشند و البته ریک بلین هم هنوز هر از گاهی گوشه چشمی به آسمان ابری کازابلانکا می اندازد و به پاریس فکر میکند....

نمیدانم الان شین کجاست ، اما احتمالا کابوی تنها و ششلول بند ماهر و خوش قلب دارد به سفرش ادامه می دهد و جویی کوچک هم همینطور که بزرگ و بزرگ تر میشود گاهی در این خیال است که شاید یک روز دوست وفادارش شین سوار بر اسب از دور پیدایش شود و ماریان هم کماکان مادر و همسری وفادار برای جو است ، اما گاهی چیزی ناشناخته و حسی غریب آرام از کنار قلب اش عبور میکند و دور میشود ، حسی که هیچوقت نمیتواند با کسی درباره اش صجبت کند ، حتی یا خود جرج استیونس !.....

الان به گمانم ماتیلدا هم باید دختر خانم رعنایی شده باشد ، درست همسن و سال این روزهای ناتالی پورتمن ! حتی ممکن است در همان مدرسه سابق خودش معلم بچه ها شده باشد و هر روز موقع تعطیلی کلاس ها و رفتن بچه ها به خانه ، برود زیر همان درخت قدیمی روبروی مدرسه و به تنها یادگاری که از بهترین و یگانه دوست همه عمرش اش توی دل زمین کاشته سلام کند.....

خنده دار است ! حتی گاهی فکر میکنم رابین هود و جان کوچولوی  نسخه انیمیشن دیزنی در چه حال اند و یا آن مردک قد کوتاه دماغ گنده بخت برگشته کارتون پلنگ صورتی حالش خوب است یا نه !!!؟

قرار بود یک شب پیتر پن قهرمان بچه گی های ما بیاید و دست ما را گرفته و با خودش از پنجره اتاق به پرواز در آورد و چند ساعتی دنبال قهرمان ها و ضد قهرمانهایی که دوست شان داریم بگردیم ، تا ببینیم بعد از روشن شدن چراغهای سینما و بیرون رفتن مردم از سالن ، مابقی عمرشان را چطور دارند میگذرانند..... اما گویا پیتر پن هم این روزها سرش شلوغ است و فرصت نمیکند به خواب ما سری بزند.....

گاهی یعضی شعر ها را که میخوانم احساس میکنم شاعر آنها را برای شخصیت های همیشه زنده یک فیلم  یا رمان سروده باشد و یا اصلا ممکن است فیلمسازی بعد از خواندن یک شعر فیلمی را با الهام از آن ساخته باشد....انگار رسول یونان هم این شعر را از زبان مولی و خطاب به محبوب اش سم در پایان فیلم روح و در فراق او سروده باشد.

خوشبختانه کماکان خیال پردازی بر پیرمردان سابق عیب نیست !! و انگار سینما را هم میشود به هر چیزی چسباند و ربط اش داد !! حتی به ضرب و زور !! اصلا چه اشکال دارد ، فعلا که در این مملکت هنوز برای رویا پردازی از آدم مالیات نمیگیرند .... پس جلوی پرواز رویاهایتان را نگیرید ، گاهی سیری هر چند کوتاه در این رویاها دلچسب تر از ساعت ها وقات گذرانی در دنیای واقعی است...بدون محدودیت....بدون فیل تر ....و با امکان سفر به دورترین سرزمین ها و ......تا بی نهایت....


برچسب‌ها: رسول یونان, ریک بلین, سروان رنو, کازابلانکا, شین
+ نوشته شده توسط علی در سه شنبه چهارم تیر 1392 و ساعت 17:18 |


نیکولو ماکیاول خدابیامرز اندر احوالات نحوه حکومت بر دیگران و تعامل با همنوع و اخلاق اجتماعی و سیاسی و سایر قضایا،  اندرزهایی پدرانه و شیرین دارد ! شاید نیکولوی عزیز نمی دانست که قرن ها بعد عده ای با توسل به این دستورالعمل ها قرار است پدر عده ای دیگر را دربیاورند ، و الا پیاز داغ جزوات کمک آموزشی اش را بیشتر می کرد !

امروزه پیروان کوچک و بزرگ و مشهور و ناشناس او در تمام کره زمین پراکنده اند ، البته عده ای هم اصلا او را نمیشناسند اما بطور اتفاقی و غریزی جوری رفتار میکنند که انگار روح ماکیاول خدا بیامرز در جسم شان حلول کرده.

شلدون لی کوپر { با بازی استثنایی جیم پارسونز } نابغه بزرگ فیزیک و شخصیت دوست داشتنی و فوق العاده سریال نظریه انفجار بزرگ یکی از همین آدم هاست . شلدون نابغه  در دنیای محدود و کوچک خودش به شکل لجوجانه و کودکانه ای خود را برتر از دیگران می داند ، خیلی راحت توی ذوق بقیه می زند، در جهت منافع خود گام بر می دارد و هزار و یک بامبول دیگر در می آورد و آنقدر در این راه زیاده روی می کند که گاها دیگران را وسوسه میکند که راستی راستی سرش را زیر آب کنند ! یا مثلا او را در سرمای وحشتناک قطب شمال از پناهگاه بیرون انداخته و درب را به رویش قفل کنند ! یا جتی با سلاح های محصوص مجموعه سفر ستاره ای او را به بخار تبدیل کنند !!

نکته جالب اینجاست که در میان آن جمع کوچک همه شلدون را دوست دارند و هر وقت که به مناسبت آزار هایش بلایی سرش آورده یا از خانه فراری اش میدهند بلافاصله همه دلتنگش میشوند !، خصوصا دکتر لئونارد هافستادر ( با بازی یاز هم عالی جان گالیکی ) که با همه به تنگ آمدن اش از رفتار این موجود غیر قابل تحمل باز هم انگار نمیتواند بدون او زندگی کند.

پدید آورنده اصلی سریال چاک لور است ، سریال " دارما و گریک " هم از کارهای قدیمی تر اوست که کار بامزه و مفرحی بود ، یک کمدی موقعیت خوب که از نظر پرداخت شخصیت و نوع شوخی ها همان دستمایه های نظریه انفجار بزرگ را مورد استفاده قرار داده بود ، اما یقینا برادر کوچک ترش در همه زمینه ها یک سرو گردن از او بالاتر است.

عمده موفقیت لوره و بیل پارادی و نویسندگان سریال از این بابت است که جوگیر نمیشوند ! مثلا وقتی یک شوخی خاص در طول اپیزودها گل میکند ، برای اینکه طراوت و تازگی خود را از دست ندهد هوشمندانه از تکرارش پرهیز میکنند ، مثل اصطلاح مشهور " بازینگا " شلدون ، که در دستان آدمی بی ذوق براحتی خنثی و بی تاثیر می شد یا از فرط تکرار اعصاب خرد کن ( آنهم به جای بامزه بودن ) ، مثال ها در این رابطه زیادند مثل علاقه شلدون به جای مخصوص اش روی کاناپه و اینکه به کسی اجازه نمی داد آنجا بنشیند ، این شوخی در فصول اولیه بارها و بارها تکرار شد اما به شکل نبوغ آمیزی هربار اجرای آن به شکلی طراخی شده بود که علاوه بر اینکه کهنه و تکراری به نظر نمیرسید ، در هر اجرا خنده دار تر و جالب تر میشد ، بطوری که این اواخر گاهی موقع تماشای فصل های اخیر سریال از اینکه شلدون گاهی یادش میرفت سر این موضوع به بقیه گیر بدهد حرص ام میگرفت !!

بازی فوق العاده جیم پارسونز کمک حال و در واقع برگ برنده موفقیت شوخی های مرتبط با کاراکتر شلدون بود ، و این مسئله درباره اکثر بازیگرها و شخصیت هایشان صدق میکرد. نکته مثبت دیگر این سریال ورود شخصیت های تازه به داستان است که معمولا برای تماشاگرهای ثابت سیت کام ها کمی دافعه برانگیز است چون همیشه این نگرانی هست که یک کاراکتر بی مزه و ناجور بیاید وسط و آدم های دوست داشتنی ما و دنیای شان را به چشم ما خراب کند ، اما در نظریه قضیه برعکس است ، همه کاراکتر های تازه وارد فوق العاده اند و کاملا در بستر داستان ها و تعامل با بقیه موفق هستند ، مثل امی فرافاولر با بازی خوب ماییم بیالیک.

یکی از بهترین شخصیت های این سریال مادر ناپیدای هاوارد والوویتز است که فقط صدای رعد آسایش را می شنویم و در موارد معدودی بخشی از دست و پا و یا شبحی از اندامش ! درست مثل شخصیت خدمتکار سیاه پوست و چاق کارتون های تام و جری که هرگز چهره اش را ندیدیم ! اما این موجود با صدا پیشه گی کارول آن سوشی به اندازه شخصیت های مرئی داستان تاثیر گذار و ماندگار و در عین حال خنده دار است.

جنبه های گوناگون و متنوع تئوری بیگ بنگ آنقدر زیاد هستند که پرداختن به همه آنها در یک نوشته کوتاه میسر نیست . فقط هر کس از این دور و برها رد شد و این نوشته را خواند و یا اصلا نخواند !! و حتی اگر متقاعد نشد که این سریال را تماشا کند ، در هر حال برود و ببیندش !! همیشه یک روزنه کوجک برای فراموش کردن سختی های زندگی حتی برای بیست دقیقه ( زمان هر اپیزود ) غنیمت است ، دنیای دوست داشتنی و کوچک این نابغه ها که گویی هیچ وقت نمیخواهند بزرگ شوند آنقدر دوست داشتنی هست که بشود مدت های طولانی با آنها همراه شد و خوش گذراند، خوشبختانه گویا فصل هفتم سریال هم در شرف ساخته شدن است.

من معمولا علاقه وافری به تماشای فیلم تکراری دارم ! یعنی فیلمهایی که دوستشان دارم را بارها و بارها میبینم ، اما تئوری بیگ بنگ یا نظریه.... تنها سریالی است که خیلی اوقات بخش های قدیمی و دیده شده اش را  چند باره میبینم.... و همیشه هم جواب میدهد !! مگر اینکه خیلی دلگیر و غمگین باشم که آنهم دارروی درمان قطعی اش را بشر هنوز اختراع نکرده !!

さようなら یا همون بدرود !


برچسب‌ها: شلدون کوپر, اخلاق ماکیاولی, جیم پارسونز, چاک لور, تئوری بیگ بنگ
+ نوشته شده توسط علی در یکشنبه دوازدهم خرداد 1392 و ساعت 15:41 |


چقدر این " درخشش ابدی یک ذهن پاک " میشل گندری را دوست دارم ، حالا که صبحت از درخشش شد باید اضافه کنم که فیلم درخشان کوبریک را هم دوست دارم !! و صد البته آدم های توی عکس بالا را که در عین سیاه و سفید و قدیمی بودن ، از هر تابلوی نئون رنگارنگی درخشان ترند ....

هفتاد و سه سال پبش " جرج کیوکر " فیلم داستان فیلادلفبا را برای کمپانی مترو گلدوین مایر ساخت و سال هاست گه آدم های دوست داشتنی این عکس چهار نفره این دنیا را ترک کرده اند ، اما هنوز و در سالهای آغازین هزاره سوم  میلادی ، تماشای تصویری از آنها آنقدر الهام بخش هست که آدم را احساساتی کند ، کاری که ستاره های امروز سینما با همه هنر و محبوبیت شان از پس آن بر نمی آیند .

تصور کنید در اواسط اجرای مراسم اهدای جوایز اسکار امسال ، یک مرنبه " بوگارت " با آن قامت نه چندان بلند و چهره سنگی و زمخت اش ، از انتهای سن ظاهر شده و آرام بیاید جلوی جمعیت بایستد!!  با همان کت و شلوار امروز دمده شده خاکستری راه راه و سگرمه های در هم و چهره بی اعتنایش..... گمان نمیکنم دیگر از ستاره ای درون سالن کداک نوری ساطع شود !!

گوهر وجودی یک ستاره همیشه پابرجاست و ستاره های کلاسیک سینما نیز کماکان خواهند درخشید ، احتمالا از اینجا تا ابدیت......


برچسب‌ها: داستان فیلادلفیا, کاترین هیپبورن, جیمز استوارت, کری گرانت, درخشش ابدی یک ذهن پاک
+ نوشته شده توسط علی در پنجشنبه نهم خرداد 1392 و ساعت 5:17 |


این پرسش کلیدی لوئیس لین از خودش و سوپرمن و همه دنیا بود ! آیا اصولا ما به ابر قهرمان ها نیاز داریم ؟ نیروی فرا انسانی و تهور آنها به چه کار مردم ابن سیاره می آبد ؟ و ....

البته ناگفته نماند که خانم لین اصولا زمانی این پرسش به مخیله شان خطور کرد که کلارک کنت یا همان مرد آهنین پرنده ، مدتی بی خبر غیبش زده و معلوم نبود که کحا مشغول عیاشی است !! و علیا مخدره هم از سر حسادت و لجبازی و حهت ادب کردن معشوق مشکوک اش ! کل علت وجودی آن طفل معصوم را از بیخ زیر سوال برد !

بارها برای خودم پیش آمده که توی دلم سوپر قهرمان های قصه های مصور را صدا بزنم ، وقتی خبر وقوع یک فاحعه طبیعی ،یا داستان یک نسل کشی و تسویه حساب نژادی را از یک گوشه دنیا مبشنوم و میبینم ، وقتی شمایل تکراری یک دیکتاتور را میبینم که به شکل احمقانه ای خیال میکند عمر جاودان دارد  و انگار که واژه هایی مثل هیتلر ، موسولینی و پینوشه و صدام حسین حتی یک بار هم به گوشش نخورده اند و نمره تاریخ اش در مدرسه همیشه صفر بوده و بالطبع کماکان فرمان مرگ صادر میکند...

متاسفانه در دنیای بی در و پیکر امروز ما ابر قهرمانهای نقابدار کمپانی مارول و کامیک دی سی را بجز بر پرده سینما و کتاب های نازک کاغذی جای دیگری نمی شود پیدا کرد ، ای کاش می شد ، هر چند که لشکری از گروه انتقام جویان هم برای سر و سامان دادن به اوضاع این روزها چاره ساز نبودند.

به گمانم در اطراف مان هم  میشود ابر قهرمانهایی حقیقی را یافت ، کسانی که بدون نیروی فراطبیعی و یا ادوات تکنولوژیک یا حتی ذره ای زور بازو ، آنقدر مصمم و شجاع و درستکار و شریف اند که آدم وقتی در ذهن مجسم شان میکند از خودش خجالت میکشد ، ملاله یوسف زی دختر نوجوان پاکستانی یکی از این ابر قهرمان های بی شنل و نقاب است که بی شک لایق چنین توصیفی است.

داستان ملاله حالا دیگر کهنه شده ، یادم هست همان زمان مصاحبه ای از موجودی احمق به اسم سراج الدین احمد خواندم ، این آقای دراز ریش که از اربابان طالبان پاکستان هست میگفت : من چند تن از زبده ترین آدم هایم را که تخصص شان شلیک مستقیم به سر آدم هاست !! چند روز مامور کردم تا  رفت و آمد دخترک 14 ساله را از مدرسه به خانه کنترل کنند تا در فرصتی ترتیب این عامل استکبار غرب را بدهند !!! که موفق نشدند و به حول و قوه الهی مجددا این موجود فاسد را ترور خواهیم کرد !!

فکر میکنم این موجود ماقبل تاریخ خیال میکرده که قرار است این مامورین ریش قشنگ اش را برای کشتن دن ویتو کورلیونه حین خرید میوه و تره بار اعزام کند !! نه یک دختر بچه بی دفاع...

ملاله یوسف زی گناه کبیره و مرتدانه اش دفاع از حق تحصیل دختران هم نسل اش بود و بخاطر همان وبلاگ شجاعانه اش نامزد دریافت جایزه صلح کودکان شده بود ، وبلاگی که بجای جایزه یک گلوله از سلاح یک شبه نظامی ایدئولوژیک طالبان روانه مغزش کرد.

مدت هاست که ابر قهرمان های کلاسیک و بزرگی مثل مهاتما گاندی و ماندلا و مارتین لوترکینگ به تاریخ پیوسته اند و آزادیخواهان دنیای امروز شده اند افرادی مثل هوگوی خدا بیامرز و محمود خودمان !

ولی راستش را بخواهد هنوز معتقدم که اگر در حین یکی از این عملیات احمقانه طالبان تونی استارک با لباس مرد آهنی اش از آسمان نازل می شد و چند تای این جانوران را ادب میکرد خیلی حال می داد !!! خیال پردازی که بر جوانان عیب نیست !! هست !؟



برچسب‌ها: ملاله یوسف زی, کمپانی مارول, کامیک دی سی, ماندلا, مهاتما گاندی
+ نوشته شده توسط علی در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392 و ساعت 4:46 |


بانوی زیبای من.....


برچسب‌ها: ادری هیپبرن, بانوی زیبای من
+ نوشته شده توسط علی در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1392 و ساعت 22:51 |

یک سری به آرشیو فیلم هایم زدم و چشمم افتاد به مجموعه فیلم های هرولد لوید عزیز و یادم افتاد که چقدر این مرد را دوست دارم . لوید درست یک سال قبل از تولد من یعنی در سال 1971 میلادی در سن 77 سالگی از دنیا رفت اما پرسونای دوست داشتنی مردک ریز اندام با اتیکت و متشخص عینکی اش احتمالا هیچوقت نمی میرد....

قصد صحبت درباره سبک کمدی ای که لوید در آثارش ارائه میداد و احتمالا مقایسه او با چاپلین و کیتن و تاثیرش بر سینمای صامت و بعد از آن را ندارم راستش را بخواهید حوصله این کارها را هم ندارم !! ..  بیخیال ..فقط خواستم بگویم هنوز عاشق "  پنجه گریه " لوید هستم ، خصوصا ضرب المثل هایی که در طول فیلم میگفت و آخر هر کدام با جدیت و سماجت آمیخته به سادگی آنها را به یک بابایی به اسم " لیمپو " نسبت می داد !!!

با همه ارادتم نسبت به آقای " اسپایدرمن " هنوز هم دوست دارم هرولد لوید را در " ایمنی آخر از همه " شجاعانه و آویزان به اون ساعت بالای ساختمان ببینم و هیجان زده شوم ، اونهم بدون پرده سبز و جلوه های CGI !!... و همینطور در کنار آن غول بیایانی که به لطف کمک هرولد در کشیدن دندان و رهایی اش از درد ، در مقابل لشکر سربازان مکزیکی کمک حال اش شد.....و ....

از هر فیلم هرولد لوید میشود یک خاطره بیرون کشید و تعریف کرد ، اما بی انصافی است اگر از یک نفر یادی نکنم ، صرف دیدن حتی یک عکس ساده از هرولد لوید مرا به یاد صدای جادویی و دلنشین ناصر تهماسب می اندازد... مگر میشود یاد چیز دیگری هم افتاد ؟

باز دارد از وبلاگ نویسی خوشم می آید !! میشود بی پرده و هر وقت دلت خواست از کسانی که دوستشان داری یاد کنی یا بروی سر وقت هر کس که دلتنگ اش شده ای..... احیانا میشود اسم وبلاگ را هم عوض کرد و گذاشت " آنهایی که دوستشان دارم " !! نمیشه ؟؟...

همیشه در این دنیا کسانی هستند که دلتنگشان باشیم.....

بدرود



برچسب‌ها: هرولد لوید, لیمپو, پنجه گربه, ایمنی آخر از همه, ناصر تهماسب
+ نوشته شده توسط علی در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1392 و ساعت 17:37 |

در عکس خاطره انگیز بالا بیل روی نیمکتی بیرون یک کلیسای کوچک در الپاسو نشسته و با خونسردی مشغول نواختن ساز بادی محبوب اش است ُ و در انتظار دیدار با یک مادر / عروس خانم بلوند و باریک که به قول خودش زیباترین عروسی است که تا بحال دیده ... دیداری که به شلیک مقادیر متنابعی گلوله ختم میشود !!...

در همین تعطیلات نوروز با جمعی از دوستان دور هم نشسته بودیم و لابلای فایلهای مورد جستجو در لپ تاپ متصل به تلویزیون به بهانه یادی از ساند تراک موسیقیایی دل انگیز و متنوع بیل را بکش جلد اول یکی از سکانس ها را تماشا کردیم که منجر به تماشای بقیه فیلم هم شد ! البته به لطف آلودگی صوتی نوروزی ! و عدم حضور مدافعان آزار دیدگی همسایه ها هر چه دل تنگمان خواست صدای سینمای خانگی را بلند کردیم و ضمن لرزاندن در و دیوار حالش را بردیم !!!

کماکان بیل رو بکش را یکی از شخصی ترین و البته شاخص ترین آثار کوئنتین تارانتینو این نابغه دیوانه سینمای معاصر میدانم ُ نابغه ای که حال خیلی ها را بهم میزند و بعضی ها هم احتمالا چشم دیدن خودش و فیلم هایش را ندارند که خوشبختانه نظرشان برای بنده ضمن قابل احترام بودن سر سوزنی اهمیت ندارد.

هر دو فیلم ( که البته قرار بود یک فیلم باشند و به لطف هاروی واینشتان که پیشنهاد داد یک فوت از راش های فیلم برداری شده هم دور ریخته نشود به دو قسمت تبدیل شد ) ملغمه ای پر شور . حماسی و به شدت نوستالژیک است ُ تلفیقی از موسیقی و تصاویر آشنا و داستانی به ظاهر تکراری که به شکل عجیبی نو و تازه و دلچسب به نظر میرسد با یک کهن الگوی آشنا که قدمت اش به دوران دایناسورها و انسان نخستین باز میگردد ُ: یعنی انتقام......

با تماشای جنکوی از بند گسیخته ( یا هر ترجمه بهتری که با آن حال مینمایید ! ) نفس راحتی کشیدم ُ چون دیدم تارانتینو هنوز میتواند آدم را سر ذوق بیاورد و یک دل سیر عاشق کاراکترهایش شد و فیلم اش را نوش جان کرد ! و باقی قضایا..... یک روزی روزگاری باید یک سری به این وبلاگ مادر مرده بزنم و با خودم اندر احوالات این جنکو و رفیق دندانپزشک فراموش نشدنی اش یک کمی درد و دل کنم !!

این همه حرف بیخودی زدم ! فقط آمده بودم بگویم حیف از دیوید کارادین که به آن شکل و در حالی که هنوز میتوانست از خود یادگار سینمایی به جا بگذارد رفت....اینطور که در خبر ها خواندم گویا از اعضای چوخه مرگ اش در بیل را بکش فقط داریل هانا در مراسم تدفین اش حضور داشته ....

زمان جنگ که توجوان بودم یکی از سریال های محبوب ام که از کانالهای کشورهای عربی تماشا میکردم ُ کونگ فو ُ با بازی دیوید کارادین بود ُ در نقش استاد کونگ فوی ماهر و خانه بدوشی که پای پیاده شهرها را زیر پا میگذاشت و در هر توقفگاه ماجراهایی را از سر میگذراند ُ یادش بخیر یادم هست با شروع تیتراژ سریال با چه شوقی پای تلویزیون مینشستم و تا آخرش جم نمیخوردم...

دیوید کارادین در سوم ژوئن ۲۰۰۹ در هتلی در تایلند درحالی که درگشته بود پیدا شد..... بالاخره واقعا بیل را کشتند !!!

 


برچسب‌ها: بیل را بکش, دیوید کارادین, سریال کونگ فو, کوئنتین تارانتینو, هاروی واینشتاین
+ نوشته شده توسط علی در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1392 و ساعت 2:4 |